امّ سلمه مىگوید: شبى پیامبر در خانه من بود، نیمه شب، او را نیافتم به سراغش شتافتم، دیدم در تاریکى ایستاده، دستها را بلند کرده، اشک مىریزد و مىگوید:
خدایا! هرچه نعمت به من دادهاى از من مگیر، دشمنم را خشنود مکن، به بلاهایى که مرا از آنها نجات دادى گرفتارم مکن، حتى به اندازه چشم بر هم زدنى مرا به خود وامگذار.
به او گفتم پدر و مادرم فدایت شوند، شما که بخشوده شدهاى!
فرمود: هیچ کس از خدا بىنیاز نیست. حضرت یونس آنى به خودش واگذار شد، در شکم ماهى زندانى شد.
حسن عسکری ::: پنج شنبه 4/8/85::: ساعت 4:22 عصر
نظرات دیگران: نظر
موضوعات یادداشت:
>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 0
کل بازدید :3192
کل بازدید :3192
>>اوقات شرعی <<
>> درباره خودم <<
>>آرشیو شده ها<<
>>جستجو در وبلاگ<<
جستجو:
>>اشتراک در خبرنامه<<
>>طراح قالب<<
